رفتن با رفتن تفاوت داره یکی میرود که دیگر نیاید گونه ای از رفتن که اگر بخواهد هم نمی تواند بیاید، یکی می رود و تو امید داری به آمدنش، امیدی که هیچگاه به واقعیت تبدیل نخواهد شد اما تو خودت را به نادانی میزنی و سرت را رو به آسمان بلند میکنی و سوت میزنی و سلانه سلانه به راهت ادامه میدهی، برای آن که می رود و رفتنی بی بازگشت دارد درد گریبانت را می گیرد و سوگواری میکنی شاید روزهای زیادی این نبودن آزارت بدهد تا روزی که بپذیری و این پذیرش برای این هست که تو در آن رفتن دخالتی نداشتی، ولی رفتنی که بی بازگشت نیست و تو امیدت را از دست نداده ای ویرانگر و آزار دهنده است میدانی که نمی آید اما منتظری، چشم به راهی دوخته ای که چشم اندازش بیابانی است برهوت، احساس طرد شدن سوگ نیست که زمان درمانش کند، نوعی سوختن است که هیچ آبی خاموشش نمی کند، شب در خواب می آید و صبح با سوزش بیدار میشوی، گاه روز با چشمان باز نمیبینی اش اما درونت ولوله ای بر پا میشود با دیدن یک خیابان یا پارک، بویی شبیه عطری که استفاده میکند، راه رفتنی شبیه راه رفتنش و بسیار نشانه از نشانه هایش که تو را یاد خاطراتش می اندازد و تو را می اندازد در دریایی از حسرت نداشتنت، چقدر این نبودنها و نداشتنها سخت و جانکاه می شوند ... + نوشته شده در سه شنبه ۱۵ خرداد ۱۴۰۳ساعت 11  توسط خشت | خشت...
ما را در سایت خشت دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 20 تاريخ: دوشنبه 21 خرداد 1403 ساعت: 13:33